رابطه ما انسانها با پدر و مادر !!!

 


تو ۳ سالگی " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو ۱۰ سالگی " ولم کنین "

تو ۱۶ سالگی" مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"

تو ۱۸ سالگی" باید از این خونه بزنم بیرون"

تو ۲۵ سالگی " حق با شما بود"

تو ۳۰ سالگی "میخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو ۵۰ سالگی " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم"

تو ۷۰ هفتاد سالگی " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن


| 6:09 AM یکشنبه، 30 مرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: همه چيز

...

 

http://up.patoghu.com/images/nb43zm9nrklkpg3m4nb.jpg



| 6:08 AM یکشنبه، 30 مرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: عکس با کمی مکث

...

 

http://up.iranblog.com/images/canoloh5df45bw3p7wm.jpg



| 8:31 AM سه شنبه، 28 تیر هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: عکس با کمی مکث

...

 

http://up.iranblog.com/images/tzwmz96oiu05ckaaddhf.jpg

http://up.iranblog.com/images/u0r99zbbhiuxx1je69mt.jpg



| 5:42 AM شنبه، 18 تیر هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: عکس با کمی مکث

ﻗﺒﻞ و بعد ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ

 


ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ

ﭘﺴﺮ: ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻣﻮﻗﻌﺶ ﺷﺪ،ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﮐﺸﯿﺪﻡ

ﺩﺧﺘﺮ: میخوای ﺍﺯ ﭘﯿﺸﺖ ﺑﺮﻡ؟

ﭘﺴﺮ: ﺣﺘﯽ ﻓﮑﺮﺷﻢ ﻧﮑﻦ

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ؟

ﭘﺴﺮ: ﺍﻟﺒﺘﻪ! ﻫﺮﺭﻭﺯﺑﯿﺸﺘراﺯﺩﯾﺮﻭﺯ

ﺩﺧﺘﺮ: ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺑﻬﻢ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟

ﭘﺴﺮ: ﻧﻪ! ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ ﻣﻴﭙﺮﺳﯽ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﻨﻮ ﻣﻰ ﺑﻮﺳﯽ؟

ﭘﺴﺮ: ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ! ﻫﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻢ

ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﻨﻮﻣﻰ ﺯﻧﯽ؟

ﭘﺴﺮ: ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟ ﻣﻦ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺁﺩمی اﻡ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﻰ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﻬﺖ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﻢ؟

ﭘﺴﺮ: ﺑﻠﻪ

ﺩﺧﺘﺮ: ﻋﺰﯾﺰﻡ.


ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ
ﻣﺘﻦ ﻗﺒﻠﯽ ﺭﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺨﻮﻥ

ﺩﺧﺘﺮ: ﻋﺰﯾﺰﻡ.

ﭘﺴﺮ: ﺑﻠﻪ

ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﻰ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﻬﺖ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﻢ؟

ﭘﺴﺮ: ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟ ﻣﻦ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺁﺩمی اﻡ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﻨﻮﻣﻰ ﺯﻧﯽ؟

ﭘﺴﺮ: ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ! ﻫﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻢ

ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﻨﻮ ﻣﻰ ﺑﻮﺳﯽ؟

ﭘﺴﺮ: ﻧﻪ! ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ ﻣﻴﭙﺮﺳﯽ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺑﻬﻢ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟

ﭘﺴﺮ: ﺍﻟﺒﺘﻪ! ﻫﺮﺭﻭﺯﺑﯿﺸﺘراﺯﺩﯾﺮﻭﺯ

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ؟

ﭘﺴﺮ: ﺣﺘﯽ ﻓﮑﺮﺷﻢ ﻧﮑﻦ

ﺩﺧﺘﺮ: میخوای ﺍﺯﭘﯿﺸﺖ ﺑﺮﻡ؟

ﭘﺴﺮ: ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻣﻮﻗﻌﺶ ﺷﺪ،ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﮐﺸﯿﺪﻡ



نظرات 5 | 1:14 AM شنبه، 11 تیر هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: طنز

 

http://up.iranblog.com/images/7q3uzngyox46f747onbq.jpg



| 12:45 AM پنجشنبه، 9 تیر هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: عکس با کمی مکث

 

http://up.iranblog.com/images/utsaxdl7nhdoq7qzlu22.jpg



| 12:44 AM پنجشنبه، 9 تیر هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: عکس با کمی مکث

 

http://up.iranblog.com/images/baleppp1jeeequx73jy.jpg



| 12:44 AM پنجشنبه، 9 تیر هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: عکس با کمی مکث

 

http://up.iranblog.com/images/2hzikfo2njgfw60ns5a.jpg



| 12:43 AM پنجشنبه، 9 تیر هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: عکس با کمی مکث

 

http://up.iranblog.com/images/27f00qsi0zmvcq7jpy4m.jpg



(نظر بدهید.) | 12:42 AM پنجشنبه، 9 تیر هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: عکس با کمی مکث

«روغن مار» ۱۰۰درصد گیاهی هم به بازار آمد!

 

دنیای اینترنت پر از شگفتی و پتانسیل هایی است که استفاده و سوءاستفاده کنندگان از آن هر روز بهره‌های جدیدی در جهت نیل به اهداف خود می برند.

«روغن مار» ۱۰۰درصد گیاهی هم به بازار آمد!


ادامه مطلب
(نظر بدهید.) | 6:50 AM شنبه، 28 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: همه چيز

انتقاد شدید فراستی از جدایی نادر از سیمین

 

در بخش پایانی برنامه «هفت» که به بررسی فیلم​های اکران فصل بهار اختصاص داشت، مسعود فراستی به شدت از فیلم «جدایی نادر از سیمین» انتقاد کرد.

انتقاد شدید فراستی از جدایی نادر از سیمین


ادامه مطلب
(نظر بدهید.) | 6:49 AM شنبه، 28 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: همه چيز

قلعه‌نویی به فردوسی‌پور:اگرفوتبال بلدبودی پدرمارادرمی‌آوردی!

 

در دیدار خیرخواهانه میان پیشکسوتان فوتسال و پیشکسوتان فوتبال اتفاق جالبی رخ داد که خنده حاضران در میدان را به همراه داشت.

قلعه‌نویی به فردوسی‌پور:اگرفوتبال بلدبودی پدرمارادرمی‌آوردی!


ادامه مطلب
(نظر بدهید.) | 6:48 AM شنبه، 28 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: همه چيز

بزرگداشت"دكتر شریعتی"توسط اتحادیه نویسندگان تركیه+عکس

 

تشكل موسوم به "حركت جوانان ماورا" با برگزاری برنامه ای در استانبول به مناسبت سی و چهارمین سالگرد عروج دكتر علی شریعتی، یاد آن بزرگ مرد را گرامی می دارد.

بزرگداشت سالگرد «دكتر شریعتی» در تركیه

ادامه مطلب
(نظر بدهید.) | 6:47 AM شنبه، 28 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: همه چيز

پرسش و پاسخی از زرتشت

 

 از زرتـشت سئوال کردند:

 

زندگی خود را بر چند اصل استوار کردی؟

فرمودند:

1. دانستم کار مرا دیگری انجام نمیدهد، پس تلاش کردم.

2. دانستم که خدا مرا می بیند، پس حیا کردم.

3. دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد، پس آرام شدم.

4. دانستم پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.



(نظر بدهید.) | 10:01 AM چهارشنبه، 25 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ميلاد ( سيزده ) | موضوع: داستان و خواندني

درباره ی ما


گر از عام بترسی که سخن فاش کنی / سخن خاص نهان در سخن عام بگو

منوی اصلی

آرشیو

نویسندگان

موضوعات وبلاگ

صفحات

پیوند های روزانه

پیوند های وبلاگ

خبرنامه

نظرسنجي

چت باکس

آمار